شکلات تلخ

همانطورکه به مونیتور خیره شده ام بوی شکلات تلخی که نصفه روی میز مانده است به مشام میرسد. بوی شکلات تلخ خاطره دارد با خود. خاطره ی روزی در چهارراه استانبول، خاطره ی یک کافی شاپ خاطره ی…/ فکر میکنم اگر خاطره ها از زندگی حذف شوند بوی شکلات تلخ در زندگی ام چه شکلی خواهد بود؟
قاطی خاطره ها یادم می آید که میخواستم دل به دریا بزنم و راه بروم و این حرفها اما نرفتم چسبیدم به سایه های روی دیوار و باز هجوم خاطره هاست که از یادم میبرد که من به عهد و پیمان با خودم هم پایبند نبودم و آویزان سایه ها ماندم
بوی شکلات تلخ همچنان می آید و فکرم از پله ها یکی سه تا بالا میرود تا پای فکرم میپیچد و قوزکش تیر میکشد و مینشیند تا نفسی تازه کند…
.
فکرم….فکرم…فکرم پایش حالا درد میکند، حالا با درد قوزک پایش در بوی شکلات تلخ گیر کرده است.

Posted in Uncategorized | 2 Comments

چند بار پرسیدم ازش که این کارو بکنم یا نه؟
گفت نه
بعد باز ته دلم وول وول میزد که انجامش بدم، البته که خوب جرات نمیکردم چون گفته بود نه.

بعد یهو زد ادم مربوطه رفت واسه خودش، همچین یعنی نشونم داد که بچه حرف گوش کن، وقتی میگم نه یعنی نه
:D

Posted in Uncategorized | Leave a comment

خاکسترهای سرد پاهایم را نمیسوزانند… 
راه رفتن را که یاد بگیرم دیگر منتظر نمیمانم…همه اش همین است…تاتی تاتی کردنهایم طولانی شده 
باید دل به دریا بزنم و دست از سایه ی روی دیوار بکشم و وسط گلهای قالی بایستم….
هیچ بادی نمیوزد انگار الان بهترین زمان حرکت است
Posted in Uncategorized | Leave a comment

خوشیهای زندگی از بین نمیروند بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشوند

 همه داستان اینطوریه که من دلم میخواد وقایع خوش زندگیم رو  پایدار کنم.  پایدار به معنی این نیست که یعنی اون لحظه رو ثابت کنم -که خوب البته برای بعضی لحظات واقعن همچین چیزی رو میخوام اما وقتی فکرشو میکنم میبینم خوب خسته میشم مثلن اگه همش بشینم تو چشاش نگاه کنم- آره…چی میگفتم؟ آهان این پایداری برای من معنیش اینه که خوشیهام تکرار شدنی باشن و کللن خوش باشم. خوب بله کی نمیخواد؟ خوب منم قاطی همه ی اونا که میخوان

حالا داستان اینطوری پیش میره که من این رو میخوام و مثلن یه شب خوب یا یه روز خوب  پیش میاد و من خیلی بهم خوش میگذره. بعد هی یادش میکنم لبخند میزنم، بعد هی زمان می گذره لبخند من شل تر میشه، بعد یواش یواش یه ترس مخفی شروع میکنه به خزیدن و قلقلک دادن.  همممم چیزه، مطمئن نیستم ترس باشه یا چی اما یه حسیه که بهم میگه اون روز خوش رو نگه دار و من سعی میکنم آویزون اون روز خوش بمونم یا هی تلاش میکنم روزای خوش مشابه اون رو بسازم که طبیعتا نمیشه و من فقط خودمو خسته کردم . نه تنها خسته که یهو میبینم به شدت نشستم در تکاپوی خوشی و چون مثل اون خوشی پیش نمیاد .افسردگی میگیرم

و فکر کنم این رفتارم آدمها رو فراری میده

Posted in Uncategorized | 2 Comments

طعم

دارم فکر میکنم به اینکه معجزه چه طعمی دارد؟ احتمال میدم که یه جورایی شاید گس باشه، به نظرم میاد اگه خیلی شیرین باشه . دل رو بزنه یا خوب شور هم که مزه ی خوبی نیس یا ترش حتی خیلی لذت بخش نیس.

اما انگار طعم گس به دل میشینه

نه خیلی گس که دهن آدم جمع بشه و بچسبه به هم، (خوب الان شد عین همون خیلی شیرین ولی نمیدونم دیگه گیر ندین من فک میکنم معجزه گسه) یه گسی مطلوب که وقتی میچشی تو دلت بوی پاییز هم بپیچه.

دارم فکر میکنم به اینکه چقدر دلم میخواد که این طعم گس رو بچشم

یا حتی معجزه میتونه طعم یه بعد ازظهر رو داشته باشه که وقتی همه خوابن یواشکی بری سر یخچال و یه دونه آلو بخارای گنده از تو کیسه ی پر سر و صداش برداری بذاری گوشه ی لپت، بعد بدو بدو بری توی تختت دراز بکشی و در حالی که داری تند تند نفس میکشی و قلبت بوم بوم میزنه اروم آب دهنت رو قورت میدی که پر از مزه ی آلو بخاراس

دارم فکر میکنم به اینکه چقدر دلم میخواد دهنم مزه ی آلو بخارا بگیره…یهو…بی هوا

هر کدوم اینا که باشه همین حالا…همین حالا دلم میخواد چشمام رو ببندم و مزه مزه کنمش….دارم میگم یعنی الان در حالتیم که به

معجزه نیازمندم

حتی اگه مزه ی دیگه ای هم بده اشکال نداره …خلی سخت نمیگیرم

Posted in Uncategorized | 5 Comments

من و حس

حدیث همیشه میگه به حسهات احترام بذار و من همیشه احترام میذارم

یه وقتا سر به سر هم میذاریم و به هم اطلاعات غلط میدیم، منظورم من و حسمه ، اما بیشتر وقتا با هم حال میکنیم و خیلی رفیقیم. درست در ناباورانه ترین لحظات بهم ناباورانه ترین چیزا رو میگه و در کمال ناباوری میبینم که راست گفته.

یعنی درست وقتی که اصلن منتظر چیزی که شاید تا چند وقت پیش خیلی منتظرش بودم، نیستم، یهو تق تق تق در میزنه و میگه: ببخشید مزاحم میشم رفیق قدیمی ولی اینجوریه. اینجوریه یعنی مثلن الان که تلفن زنگ زده فلانی پای خطه و بعد میبینی که آره.

خوب لذتبخشه کشف این لحظات من و حس. بعد یه وقتهایی هس که من زورش میکنم که بهم یه چیزی بگه ، هی میگه الان من حوصله ندارم یا میگه ببین الان من هیچ اطلاعاتی در دست ندارم بعد من باز اصرار میکنم- میدونم اخلاق بدیه که دارم ، اصرار کردن و آویزون شدن ولی خوب شما هم حق بدین یه وقتا که واسه من بیشتر وقتاس آدم دوست داره از همه چی با خبر شه – و اینطویه که حس بهم دروغ میگه یا در یه وقتایی حتی باهام قهر میکنه و میره و چند وقت پیداش نمیشه.

من هی باید بهش التماس کنم که بیا توروخدا من دیگه بهت اصرار نمیکنم – درحالیکه همون موقع هم دارم اصرار میکنم – و اون  هی پشتشو میکنه.

خلاصه اینکه دیشب من و حس خیلی رفیق بودیم و اومد در گوشم گفت که چه خبره و بعد دیدم راست گفته و بعد بش گفتم     مرده شورتو ببرن که زدی وسط خال

 

Posted in Uncategorized | 3 Comments

اندر کوفت شدن مسافرت به سیاق همه ی سالهای کوفت شده ی زندگانی

به ما گفتن که در زمان تحویل سال هر کاری بکنید تا آخر سال همین اوضاع رو داریم برای همینه که لباس نو میپوشیم و مثلن تمیزیم و خوش اخلاق که البته هیچ سالی نبود که مادر من خوش اخلاق باشه دم سال تحویل. بعد، از یه سالی به بعد من تصمیم گرفتم متفاوت باشم، مسافرت رفته باشم یا کللن سال تحویل خونه نباشم ولی باز در کل ماجرا هیچ تفاوتی ایجاد نکرد یعنی خیلی منطقی به این نتیجه میرسیم که بله لحظه ی تحویل سال هیچ ربطی به کل سال پیش روی شما ندارد.

یک سالی با دوستان رفتیم جنوب در یک جزیره ای که  از این سرش میتونستی تهش رو یا همون اون سرش رو ببینی

بعد فکر کردیم به به چه تغییری سال تحویل اینجا و دور از همه چی و به به

زیر نور ماه و خیلی خوشحالانه واسسادیم سال  رو تحویل کردیم و ….بازم هیچ  تغییری در سال پیش رو حاصل نشد

خودتون شاهدین دیگه از غرغر ها و ناله های من اینور و انور

امسال ایران نبودم به کل نه که دم سال تحویل که یه هفته جلوترش رفتم که کللن یه رفتار دیگه باشه

اولش هم خوشحال و خندون و اینا بودیم و هی گفتیم نه من هر چی بشه شادم و از این گل واژه ها، تا اینکه دوباره در یک روز محتوم دوباره همون داستان همیشگی زندگی من تکرار شد

اینکه مادر  پدر من از روی محبت زیاد منو مجبور به انجام کاری کردن که نمیخواستم یا بهتر بگم منو از انجام کاری  که میخواستم منع کردن

حالا دست پیش هم گرفتن که تو فلانی و اینا و تو همیشه اینی

بابا یکی نیس به اینا بگه بخددددا سی و دو سالمه بچه کوچیک نیسسم که اینطوری میکنین

خلاصه اونقد حال مارو خراب کردن که عطای رفتن  و گشتن رو به لقاشون بخشیدیم و الانه نشستیم فقط داریم تیک تاک ساعت رو میشمریم تا بیایم خراب شده ی خودمون

امروز از صبح هوا حالت نیمه ابری داره شایدم شرج زیاده که اینطوریه هوا، هوای بدی نیس، خنکه و باد میاد و نور آفتاب هس اما گرمای طاقت فرساش نه، منو از صبح یاد شمال میندازه که اونم بخاطر رفتار اینا خیلی ساله نرفتم

حالا هیچ تاثیری هم به حالشون نداره این محروم کردنای خودم از همه چی ها ولی واقعن نمیتونم تحملشون کنم خوب

خلاصه اینکه یه هوای خیلی توپ در جریانه امروز که طبق معمول کل زندگیم من هیچ نصیبی از این همه خوبی امروز نخواهم داشت

آخه چرا درک نمیکنن من دیگه دوست ندارم هرجا میرم با اینا برم

بابا بخدا بزرگ شدم اگه شوهر کرده بودم الان نوه هامو باید بزرگ میکردم چرا اینطوری میکنید آخه با من؟ چرا انقد خودخواهین؟ چرا به خودتون اجازه میدین واسه زندگی وآینده ی من تصمیم بگیرین؟

ینی قشششنگ کوفتم شد این مسافرت سه هفته ای

وااااای حالا برگردم چی؟؟؟؟؟؟ دیگه بدبختی تنها هم نیستم که بگم زندگی خودمو میکنم :)

 

 

Posted in Uncategorized | 1 Comment